عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
944
زبدة التواريخ ( فارسى )
هركس كه مىگذشت از ترك و تازيك كه از او چيزى مىتوانستند خواست مىطلبيدند ، زهى مذلّت و خوارى ، و دوست و دشمن و محصّل و سوال مشاهده مىكردند و « أُولِي الْأَبْصارِ « [ * ] » » عبرت گرفته به زبان مقال مىخواندند : شعر خوشوقت بورياء گدايى و خواب امن * كين عيش نيست روزى اورنگ خسروى القصّه ، محبّان بدانچه ممكن بود تقصير نمىكردند و دشمنان دوستروى نيز جهت شماتت مددى مىكردند و اين خرج محصّلان مىشد . محصّل امير جلال نيز او را تكليف مىكرد كه تو نيز از آن زمرهئى چرا دريوزهاى براى ما نمىفرمايى ؟ و او ابا مىنمود . و با او خوارى كرد و امير جلال اسلام از آن معنى بغايت متأذّى گشت به حدّى كه دل از حيات برداشته كارد گوشت بركشيد بر سينهء خود زد چنان كه قريب يك بدست كارد در شكمش نشست . جمعى كه حاضر بودند دست او را گرفته كارد بيرون كشيدند و او افتاده غش كرد . فى الحال اين خبر به بندگى حضرت رسانيدند از آن معنى تأسّف بسيار نموده از غيرت و تهوّر او عجب نمود و فرمود كه چرا جان خود بر باد داد به هر حال « [ 1 ] » جرّاحان احتياط نمايند اگر علاجپذير بود به معالجه مشغول گردند و اگر قابل علاج نباشد بهجهت عبرت ديگران او را بر آتش نهاده بسوزند تا هيچكس ديگر اين نوع حركت با خود روا ندارد . جرّاحان چون به معالجه مشغول شدند و اتّفاقا آن كارد به محلّى كه مهلك باشد نگذشته بود ، هم در آن سه روز صحّت كلّى « [ 2 ] » يافت . بعد از آن حضرت صاحب قرانى فرمود كه سردارى لشكرهاى تازيك تعلّق به وى داشته باشد و من بعد در مال ديوان مدخل نكند . حضرت صاحب قرانى از تبريز كوچ فرموده در منزل اوّل كه به قوم تبه موسوم است نزول كرد و در آن منزل خواجه اسمعيل خوافى را بعد از مذلّت و شكنجه و خوارى بسيار بر سر اردوبازار بركشيدند . و « [ 3 ] » از آنجا هرروز كوچ مىكردند به قراول تبه
--> ( [ 1 ] ) - ت : از « چرا جان خود . . . » تا اينجا ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : و موكب همايون از آب ارس گذشته به نخجوان عسكر ظفر همايون نشد . حضرت صاحب قرانى با خواصّ ملازمان به تفرّج قلعهء النجق كه در آن زودى فتح شده بود فرمود و به بالا برآمده ، فراز و نشيب آن را احتياط نمود و به اردوى اعلى بازآمد و شاهزادگان و امرا كه بهموجب فرموده به اميرزاده شاهرخ ملحق شده بودند به درگاه عالمپناه آمدند و حضرت صاحب قرانى از جلگاى نخجوان بهطرف كوهستان روان شدند . ( [ * ] ) اشاره به قسمتى از آيه 2 ، سوره 59 .